راز پنهان
_____________
نمي خواهي بخواني راز پنهانم
ز چشمانم
نمي خواهي بداني از چه گريانم
نمي بيني پر از آتش شده شعرم
نمي پرسي دليل آه سوزانم
گمانم خوب مي داني پر از دردم
ميان شعله ها ، اما چنين سردم
هنوزم باز می گويی:
که هرگز من نخواهم گفت و
راز عشق را در سينه خواهم سُفت ؟
به يادت هست؟
من و تو در غروبي تيره و غمگين
به يك لحظه همه ترديد را يك سو نهاديم و
سخن آغاز كرديم و دوباره باز
لب ها را فرو بستيم
تا
آن ديگري باشد
كه از رازش سخن گويد
نمي ديديم روزي مي رسد ديگر
براي راز دل گفتن بسي دير است
فلورا

0 Comments:
Post a Comment
<< Home