آلاچیق رز های صورتی

Wednesday, June 22, 2011

وسوسه ها




دلم اندازه ی یک کودک شش ساله پر از وسوسه ی شکار یک شاپرک است

و پر شوق به دنبال گل قاصدکی دویدن و خسته

بروی سبزه زار های خیس از شبنم

افتادن

و نگاه بر پرسه ی ابر های بی هدف دوختن و

به تکه تکه خاطرات روز های رفته

اندیشیدن

کاش می شد باز

چون دخترکی خوشحال در باران می رقصیدم

و دهانم راباز می کردم تا قطره ی باران را در دهان مزه کنم

من هنوز

سینه ام لبریز از عطر اقاقی های ریخته بر پرچین هاست

و نگاهم دوخته بر مهتاب و ستاره هاست

چه کسی می شنود آن سرودی که دلم پنهانی می خواند

و دلیل خنده های کودکانه ام را چه کسی می داند

من لبانم را با دست هنگام هجوم خنده های بی بهانه

می پوشانم

کاش موهای بلندم

مثل تشویش علفزاران در باد

بی تاب به هم می پیچید

و شجاعانه با روسری ام می جنگید

و حریصانه از چشمه ی خورشید کمی می نوشید

و سپس از باد بهاری سرمست دمی می رقصید

آه اصلا کاش


این روسری سنگین را باد

با خود می برد...

Thursday, March 22, 2007

بنفشه ها. . .
____________________________

باد ، در سنبله ها چرخيد
باغ در شكوفه ها رقصيد
شعر در دفتر من بشكفت
ياد ، در خاطره ها پيچيد

ابر ، بر حال چمن باريد
ماه ، بر بنفشه ها تابيد
چشم در راه سحر تر شد
حوض در سايه ي شب خوابيد


عشق ، بر مستي ما در زد
رنج ، از لانه ي ما پر زد
آه ، در شادي ما گم شد
نور ، بر خانه ي ما سر زد

آن لحظه كه رويايم
از عطر تو سنگين شد . . .

هنوز تو...


هنوز تو...
____________________

هنوز تو نرفته اي
هنوز در غبار راه گم نگشته اي
که من دلم براي تو
چنان كبوتر اسير در قفس
ببين چه بال و پر شكسته است

هنوز تو نرفته ای
هنوز در برابر نگاه من نشسته اي
كه عطر ياد تو
به آه هاي داغ من نشسته است

هنوز جامه دان نبسته ای
و از وداع ، سخن نگفته اي
ولي بهانه هاي تو
به اشك هاي من سرشته است

هنوز قلب من
اسير چرخش حضور گرد باد شن
ز بند جذبه ات نرسته است


تو اي نسيم سكر آور بهار من
گذر كن از ميان دست هاي من
برو
ولي بدان كه روح من
به تا هميشه ،
تا ابد
هزار تار عشق بر تو بسته است

فلورا : 19 آذر 82

Monday, February 12, 2007

باورکن


باور کن اصلا دست من نيست
ديوانه وار ، اين دل تپيدن
چون عنکبوت بی صدايی
صد رشته ی الفت تنيدن
يا مادری گم کرده فرزند
آسیمه سر هر سو دویدن
تنها مگر آن لحظه آرام
چون جان در اغوشش کشیدن
باور نکن يک لحظه ، حتی
بی تو و بی يادت نشستن
بی تو نخواهد این دل من
بر زندگی امید بستن
هر شب شده کار من و دل
آهی ز عمق دل کشيدن
شبها همه در انتظارت
طعم گس دوری چشيدن
ای کاش بر چشم تر من
لطفت شبی مهمان من بود
رويای دیدارت ، نه در خواب
چون مرهمی درمان من بود

میثاق

ای کاش در انتهای راه ، ديوار نبود

بر دوش دل اين ، رنج گرانبار نبود

آن لحظه که عاقبت رسيديم به دوست

افسوس ، دگر ، فرصت ديدار نبود

ای کاش زمين ، زير قدم های پر از ترديدم

چون وهن سياه دره بيدار نبود

ای کاش که شوق دل فروکش می کرد

دل ، اين همه هرزه گرد و بيعار نبود

بار سبک هستی ما سخت نبود

گر ، دهر چنين ، پست و دغلکار نبود

يک عمر گذشت ، خفته بر بالش تر

ما بر سر ميثاق، ولی يار نبود...

همین بس است

همین بس است
____________
به جز غبار راه تونمانده هیچ بر نگاه من
و اشک های نا امیدی ام
تمام شب پس از تو می چکدبروی بالشم
ولی همین که باز با تو لحظه ای دلم تپید
و غنچه های التهابدر خران باغ زرد فلب من دمید
و سرخی شراب عشق روی گونه ام دوید
همین که روح خسته ام
به سال های کودکی ، دوباره با تو پر کشید
و قاصدک ، نفس زنان
به دست های خیس اضطراب من خزید
و این کهشب ترین شب از حضور تو ،
به ناگهان پر از ستاره شد
و ساکت فضای مرگبار خانه ی دلم
پر از ترنم ترانه ها
همین
برای من بس است
فلورا

Monday, October 16, 2006

مهتاب و تو

مهتاب و تو

شب ، چو مهتاب به باغ دل ، خزيدن ، از تو
لذت ناب ترا به خواب دیدن ، از من
به دلم نسیمی از عشق ورزیدن ، از تو
چشم ، از خواب زمستانه ، گشودن ، از من
زير لب ، نام مرا زمزمه کردن ، از تو
به صدای گرمت ، از خواب پریدن ، از من
مژده ی لحظه ی زيبای ِ رسیدن ، از تو
و سراسیمه به سوی تو دویدن ، از من
به نگاهی تو مرا ، وسوسه کردن ، از تو
باز ، در دام تو ، بر تو دل سپردن ، از من
گرم ، آغوش ، بروی من گشودن ، از تو
سر بروی شانه های تو نهادن ، از من
اشتیاق ازمن و , دل دوباره بردن ، از تو
غرق ، در بوسه ، سرو پای تو کردن ، از من
چون گلی ، پيش نگاه من شکفتن ، از تو
یک نفس ، عطر تو در سینه کشيدن ، از من
باغ ، در جشن وُ دلم ، شکوفه باران ، از تو
فرش دل زير قدم هات ، گشودن ، از من
بی خبر ، خسته , به خانه بازگشتن ، از تو
گرد راه ، از تن زيبات ، زدون ، از من
چون شهابی ، شب من ، ستاره باران ، از تو
مزه ی شوری اشک شوق را چشیدن ، از من
همه ی برق ِ درخشان ِ جهانم از تو
روز و شب ، شکر ، به درگاه خدایم ، از من
فلورا

Wednesday, September 06, 2006

جدایی تو

جدایی تو
_____________________
ديدی آخر به جدايی تو عادت کرديم؟
عاقبت ما به خيال تو قناعت کرديم؟
گرچه ازدوری تو رنج فراوان برديم
باز ، پيش همه از عشق شفاعت کرديم
دل ما شیشه ای و دست تو سنگ
از جفای تو چه جانانه حمايت کرديم
من و دل بر سر آنيم شکايت نکنيم
پيش خود هر چه کشيديم ، حکايت کرديم
شب اول که به ناباوری و بهت گذشت
تو نديدی که من و دل چه قيامت کرديم
و شب بعد ، به اين فکر ، که بی تو چه کنيم
ما بر آن عهد که بستيم سماجت کرديم
به جز از عشق نکرديم گناه دگری
ما چه کرديم مگر ، جرم و جنايت کرديم؟
حال ما خنده به لب ، گريه ی پنهان کردن
اين چنين ما ، به جدايی تو عادت کرديم!!!
از: فلورا

Monday, August 28, 2006

طغيان
__________________
پس از طوفان نشستن ، مويه کردن
برای بال بشکسته ، چه سودی؟
به جانم آتش دوری ميفروز
که فردا ، تل خاکستر و دودی
مرا درياب در مرداب امروز
بخوان از عشق در گوشم سرودی
به بال خسته ده اميد پرواز
به کام تلخ من شيرين وجودی
نگاه عاشقم را بی تفاوت
فرومگذار چون سيلاب رودی
که طغيان چنين رودی مبادا
تو را در کام خود در می ربودی
چرا از قلب بی تابم خبر نيست
بدان آخر ، که عشق من تو بودی
اگر امروز ما را درنيابی
به فردا سيل اشکت را چه سودی؟!
از فلورا
صبح دل انگیز
______________
صبح دل انگيز بهاراست و جهان ميل به آغاز
پنجره ي باز و نسيم و پرنده ميل به پرواز
قطره هاي آخر رگبار بهاري و هوا صاف
نور درخشان آفتاب و هفت رنگ كمان ساز
عطر بنفشه گرفته راه نفس ، يا
عطر تن توست كه پيچيده به دل باز
رقص شكوفه به اوج باد بهاريست
يا كه تن توست خراميده به صد ناز
افسوس ندانم که پرستوي بهارم به كجا رفت
آه اين چه معماست كه پيچيده به صد راز
فلورا
رفتی
_______________
اي دلم را زير پا افكنده رفتي
بي نگاهي برمن افتاده رفتي
بسته بودي با دلم پيمان ياري
عهد خود را عاقبت بشكسته رفتي
راز عشقم چون صدف در دل نهفتم
اشك ها بر گونه ام غلطانده رفتي
وعده دادي وُ ربودي طاقتم را
پشت كردي برمن دلداده رفتي
دل ميان زلف تو افتاد و گم شد
من اسير و تو چه خوش آزاده رفتي
روي زرد و حال زارم را نديدي
بي توجه بر من درمانده رفتي
من حديث درد خود را با تو گفتم
خرمن احساس من سوزانده رفتي
دامنت با خشم از دستم كشيدي
غنچه ي غم در دلم رويانده رفتي
سوز آهم ، قصه ام ، بر هر گذر گفت
خلق را در ماتمم گريانده رفتي
بي وفايي كردي و قلبم شكستي
عاشقت را بي جهت رنجانده رفتي


ارديبهشت هشتادو يك
فلورا
راه
_______________
من و اين راه دراز
راه پر شيب و فراز
پشت خم ، تاول و زخم
كوله باري از نياز

من و شب هاي دراز
سر ِ خواهش ، به نماز
من و عصيان و سكوت
زهرخند سوز و ساز

من و اين عمر دراز
دل پر سوز و گداز
من و ضربه هاي وقت
لب خاموشي و راز
... ... ...
راه طولاني و مرد
بغضي از ، تلخي ِ درد
قطره اي از اشك داغ
هجمه اي از آه سرد

همه ي آن چه كه داشت
همه ي آن چه كه كرد
نقد جان به يك ورق
باخت در قمار و نرد
فلورا تابستان 82
مرا که در میان تو احاطه ام
_____________________________________
هجوم خاطرات تو, چرا مرا رها نمي كند
چرا بهانه ات ,
ز گريه هاي من , گذر نمي كند
چرا خيال بي ترحمت , ز ذهن من ز خواب من , سفر نمي كند

كنون كه رفته اي , به نسترن لطافتت , به شاپرك ظرافتت
به باغ ها طراوتت , تو هديه كرده اي

تو رفته اي ولي , به سبزه ها جوانيت , به آب ها زلاليت
به لاله مهربانيت , تو داده اي

به گوش جويبارها, به زمزمه , ترانه خوانده اي
به شب سكوت وُ شرم خود , به ماه داده اي
به باد ها , تو عطر موي خود, سپرده اي
مرا به سر زمين بي غروب عشق, برده اي

دگر مرا رها نمي كند
هجوم حجم خاطرات سبز تو

تو اي بهار جاودانه ام
تو اي سرود عاشقانه ام
به من بگو چگونه بي تو سر كنم
مرا كه در ميان « تو» احاطه ام
مرا كه در ميان« تو» احاطه ام
فلورا
پاییز 81
اعجاز عشق ...
__________________
زيباتر از آن چيست
كه از چشم كسي
برق اعجاز محبت بجهد

شعله ي عشق بيفروزد و ,
بر قلب يخي ، آتش مرهم بنهد

دل تنها ي كسي را , لب پر خنده
به مهماني گل ها برد

زيبا تر از آن نيست
كه در شعر كسي
عطر عشقي ، به نهان
موج زند

ياد يك دوست
به آرامي يك راز , به دل
رخنه كند

ماه مهتاب شود
قلب بي تاب شود
چشم بي خواب شود

ذهن اشغال شود
ذهن اشغال شود
ذهن اشغال شود
فلورا
اواخر شهريور ۸۲

هميشه با تو
______________
هميشه با تو بوده ام , به هر كجا كه رفته ام

ز راه هاي دور , سوي تو دويده ام

اگر بر آسمان پر ستاره خيره گشته ام
من از ستاره ها , نشان زتو گرفته ام

اگر به دشت پر شقايقي گذشته ام
پي تو گشته ام

اگر ز كوچه باغ ها گذار كرده ام
من از نسيم و نسترن , خبر ز تو گرفته ام

اگر دريچه اي به باغ گل گشوده ام
ز بادها , نفس به بوي تو گرفته ام

اگر ز خستگي به گوشه اي نشسته ام
به سايه تو بوده ام

به زير پلك هاي خسته ام تو بوده اي
اگر به خواب رفته ام

تو در برابر نگاه من نشسته اي
چو چشم بر گشوده ام
چرا كه عطر تو ز باغ خواب ها شنيده ام

به ياد خاطرات تو , دلم به سينه ام دريده ام

به رقص قاصدك ميان باد ها, اميد بسته ام
و اين اميد را رها نكرده ام ,
چرا كه من ,به انتظار تو نشسته ام

چنان به بودن تو خو گرفته ام
كه از نبودنت خيال كن
كه سا لهاست مرده ام
فلورا
شهاب من

_________________
تو آمدي ز آسمان، ز كهكشان
پر از ستاره شد جهان من، به ناگهان
نگاه خيس پر ستاره ام ، كشيده شد به آسمان
شهاب من

تو آمدي ز بي كران
لبم پراز ترانه وُ اطاق كوچك دلم
پر از نسيم و از بهار
پر از ترنم پرندگان و جويبار
شد ، از آن زمان
شهاب من.

ز دامن بلند در گذار تو
چه نور بر گرفته بود آسمان تار من
ولي چه زود رفتي وُ گذشتي از كنار من
بشد خزان به ناگهان بهار من
شهاب من
كنون دوباره باز بگذر از
شب سیاه آسمان زندگاني ام
دوباره هديه كن به من
طراوت و جواني ام
شهاب آسماني ام

نشان مرا، به دامن پر از ستاره ات
بخوان براي من ترانه ات
بگير دست عاشقم , ببر به سرزمين و خانه ات

بتاب نور و مژده و نويد
بر شب سياه بي ستاره ام
ببخش شادي و اميد. . . .
بر سكوت آشيانه ام
بدان كه بي تو چشم خيس من
چو روز هاي بچگي
هميشه از دريچه ي سياه چال بردگي
به انتظار بر دميدن ستاره اي
در آسمان زندگي
هميشه مانده منتظر ، به خيرگي به خير گي
شهاب من . . . . .
شهاب من . . . . .
شهاب من . . . . .
باد
__________
باد مي كوبد
حوض مي لرزد
ماه مي شكند
پرده مي رقصد
خواب مي پرد
تو مي روي
تو مي روي وُ
پنجره مي ماند
تار از آه
وتو،
دورتر و دورتر
در مه آلوده خمِ يك پيچ تند
زود مي پيچي و
ديگر هيچ . . .
فلورا

قلب تیر خورده

قلب تير خورده
_______________
يك كتاب كوچك جيبي

كتاب « پَر » ، تمام هستي من

يك بنفشه ، با ظرافت سال ها خشكيده د
ر
آغوش تنگ فصل هاي اين كتاب ِ بسته ي من

يك ورق كاغذ ، پر از زيباترين شعر جهان
«دوستت مي دارم»
اما
زرد و پوسيده ,كه مانده
از نخستين عاشق دلخسته ي من

اسكناسي كهنه با تصوير شاه
روي آن شعر شب سعدي به خطي خوش

و قلبي كوچك اما ، تير خورده ، خون چكان

ياد آور ِ آن روزهاي رفته ي من

چند برگي بعد از آن
عكس پدر ، مادر ، كه در اوج جواني

با نگاهي گرم و نافذ ، همچو خورشيدي كه مي تابند

بر چشمان ديگر ، خسته ي من

آه ... تنها يك كتاب كوچك جيبي

کتاب «پ»ر

تمام هستي من
فلورا
تابستان 82

Friday, August 25, 2006

من وتو
________________
پشت اين پنجره هاي خاك گرفته
همه ي بچگي هاي من وتو
زير سايه سار دلپذير مجنون
همه ي خستگي هاي من و تو
توي انباري متروكه ي انتهاي باغ
خونه ي عروسك هاي من و تو
شب تابستونيِ پر از ستاره ، روي ايوون
پر خوشبختي هاي دور و دراز من و تو
رختخواب هاي خنك رو پشت بوم
جايي كه راز هامون رو به هم مي گفتيم من و تو
دامن هاي خال خالي، پر از نوار و چين و تور
گيسهاي بافته شده رو شونه هاي من و تو
زندگي ضيافت دختر شاه پريون بود برامون
به ظرافت مثل يك شاپره بوديم من و تو
آخ از اون زندگي هايي كه نكرديم
حيف از اون رويا ها، دنبالش نرفتيم من ، تو
همه ي آرزو ها رو توي ابر ها جا گذاشتيم
چه كوتاه بود روز هاي بچگي هاي من و تو
خيلي زود از هم جدا شد راهمون
قدر شون رو ندونستيم تا به امروز ، من و تو
روز هاي طلايي بچگي ها براي من يه حسرته
ميشه باز بچه بشيم ، دوباره از نو ، من و تو ؟
فلورا :
سنجاقی از ستاره
___________
از روزن سيه چال
سو سوي يك ستاره
سر مي كشد به قلبم
نوري پر از شراره
آن شب به خواب شيرين
آواز تو شنيدم
از خواب نا اميدي
بابوسه ات پريدم
در آن شب بهاري
پيچيد عطر بوسه
شب شد ، چو باغ پر گل
لبريز از ستاره
از قعر آن سيه چال
بر بال هاي عشقت
زنجير شب گشودم
تا بوسه ات ، دويدم
با مهربان نگاهت
همچون نسيمي از عشق
بر موي شب نشاندي
سنجاقي از ستاره
گفتي نترس از شب
زين پس دگر شب و روز
بر ترس تو ببارد
يك كهكشان ستاره
فلورا
خواب ها
_______________
مي توان در خواب ها
دستي شد و مهتاب را از پشت ابر آزاد كرد
دشت هاي خفته را با پر تو زيباي آن بيدار كرد
مي توان در خواب با روياي خود ديدار كرد
مي توان از شوق دل فرياد كرد
يك جهان اندوه را در لحظه اي بر باد كرد
مي توان در بركه آرام خواب
چهره ي محبوب او را ياد كرد
آن رفيق نيمه راهي را كه رفت و
رفتنش بيداد كرد
فلورا
پرواز پنهان
______________
پرواز پنهان مرا
هرگز نمي بيني عيان
من ايستاده بر زمين ،
جان بر فراز اين جهان

پرواز ِ جانم تا افق
بر اوج يك رنگين كمان
از من رها ، از من جدا
تا انتها ، تا بيكران

چون قاصدك ها ، بي صدا
رقصان به سوي كهكشان
بر دامن مواج باد
آرام ، چون ، رازي نهان

چشمت فقط بر آينه
جز خود نمي بيني در آن
روزي ولي اين قاصدك
پر مي كشد تا آسمان
فلورا
محبوب من
________________
محبوب من
اي گرم تر از پرتو خورشيد
محبوب من
اي مايه ي دلگرمي و اميد
بنگر ، ببين ، رنگين كمان باشكوهي را كه با تابيدن گرم نگاه تو
پس از شب هاي بي پايان باراني
به چشمانم ، چگونه نقش مي بندد
بنگر، ببين دست پر از تشويش نمناكم
كه با گرماي مطبوع سلام تو
چگونه از اميد ، از شوق مي لرزد
بنگر، ببين چون دانه ،
قلبم
زير انبوه سپيد برف نوميدي
چگونه با تپش هاي ضعيفي «زيستن » را پاس مي دارد
محبوب من
در نور سرخ آخرين پرتو
ببين
، بنگر مرا
تا از حضورت ، برف هاي نا اميدي
ذوب گردد باز
محبوب من
در واپسين دم ها
ببين ، بنگر مرا
تا در بهارت ، دانه ي قلبم برويد باز
بوي بهار
_________________
و من امروز شنيدم
نفس عطر گلي را كه به شب ؛
سرخ تر از صبح دل انگيز درخشانی بود

و صداي پر آزادي يك پروانه
مسخ از بوسه ي گلها
به تماشا ی بهاران مي رفت
و سماع گل قاصد که به باد
مست و رقصان
خبر از دوست ، مرا با خود داشت
و دگر باره دلم گرم شد از رايحه ي پيچك و ياس
و من انباشتم امروز
فضاي تهي سينه ي خود را
به تمامي ز بهار
رنج هاي عشق
________________
نمي دانم كه ، بذر عشق را
بار دگر در دل بكارم يا نكارم
و سختي هاي راه عشق را بر قلب خود
هموار سازم يا نسازم

ترا من دوست مي دارم
ولي از رنج هاي عشق مي ترسم

تو مي داني
من از بيخود شدن از جام چشمانت
من از رخوت پس از هر سو دويدن
در علفزاران موهايت , مشوش در ميان باد ، در طوفان
نمي ترسم

من از انبوه ابر تيره ، از باران
من ازگرداب درياهاي بي ساحل
و حتي از هجوم موج هاي سهمگين شب
نمي ترسم

من از پرواز ، در اوج بلند آسمان ِ عشق ، با مستي
من از دلدادگي ، شوريدگي ، آغاز ،
از پايان ، نمي ترسم

من از بيداري تلخي
پس از رويا ي شيرين سحر گاهان
من از پر بسته بودن در بهاران
سخت ، مي ترسم

من از شب هاي بي مهتاب
از دلشوره هاي اين دل بي تاب
از سر گشته بودن بين ترديد و يقين عشق
من تنها ، وَ من خسته ، وَ من بي خواب ،
مي ترسم
. . .
. . .
. . .
من از باريكه ي مرز ميان شك و ايمان
باز می گردم و مي گويم به تو
« آري »
و از آن شب دگر هرگز نمي ترسم
كه يادت ، در نگاهم ، جاودانه ،
جاي خوش كرده

و من با تو ، و عشق تو ، دلم ،
هر لحظه لبريز است
از ،
امنيت ِ امن ِ امين ِ عشق