آلاچیق رز های صورتی

Wednesday, June 22, 2011

وسوسه ها




دلم اندازه ی یک کودک شش ساله پر از وسوسه ی شکار یک شاپرک است

و پر شوق به دنبال گل قاصدکی دویدن و خسته

بروی سبزه زار های خیس از شبنم

افتادن

و نگاه بر پرسه ی ابر های بی هدف دوختن و

به تکه تکه خاطرات روز های رفته

اندیشیدن

کاش می شد باز

چون دخترکی خوشحال در باران می رقصیدم

و دهانم راباز می کردم تا قطره ی باران را در دهان مزه کنم

من هنوز

سینه ام لبریز از عطر اقاقی های ریخته بر پرچین هاست

و نگاهم دوخته بر مهتاب و ستاره هاست

چه کسی می شنود آن سرودی که دلم پنهانی می خواند

و دلیل خنده های کودکانه ام را چه کسی می داند

من لبانم را با دست هنگام هجوم خنده های بی بهانه

می پوشانم

کاش موهای بلندم

مثل تشویش علفزاران در باد

بی تاب به هم می پیچید

و شجاعانه با روسری ام می جنگید

و حریصانه از چشمه ی خورشید کمی می نوشید

و سپس از باد بهاری سرمست دمی می رقصید

آه اصلا کاش


این روسری سنگین را باد

با خود می برد...

0 Comments:

Post a Comment

<< Home