آلاچیق رز های صورتی

Monday, February 12, 2007

باورکن


باور کن اصلا دست من نيست
ديوانه وار ، اين دل تپيدن
چون عنکبوت بی صدايی
صد رشته ی الفت تنيدن
يا مادری گم کرده فرزند
آسیمه سر هر سو دویدن
تنها مگر آن لحظه آرام
چون جان در اغوشش کشیدن
باور نکن يک لحظه ، حتی
بی تو و بی يادت نشستن
بی تو نخواهد این دل من
بر زندگی امید بستن
هر شب شده کار من و دل
آهی ز عمق دل کشيدن
شبها همه در انتظارت
طعم گس دوری چشيدن
ای کاش بر چشم تر من
لطفت شبی مهمان من بود
رويای دیدارت ، نه در خواب
چون مرهمی درمان من بود

میثاق

ای کاش در انتهای راه ، ديوار نبود

بر دوش دل اين ، رنج گرانبار نبود

آن لحظه که عاقبت رسيديم به دوست

افسوس ، دگر ، فرصت ديدار نبود

ای کاش زمين ، زير قدم های پر از ترديدم

چون وهن سياه دره بيدار نبود

ای کاش که شوق دل فروکش می کرد

دل ، اين همه هرزه گرد و بيعار نبود

بار سبک هستی ما سخت نبود

گر ، دهر چنين ، پست و دغلکار نبود

يک عمر گذشت ، خفته بر بالش تر

ما بر سر ميثاق، ولی يار نبود...

همین بس است

همین بس است
____________
به جز غبار راه تونمانده هیچ بر نگاه من
و اشک های نا امیدی ام
تمام شب پس از تو می چکدبروی بالشم
ولی همین که باز با تو لحظه ای دلم تپید
و غنچه های التهابدر خران باغ زرد فلب من دمید
و سرخی شراب عشق روی گونه ام دوید
همین که روح خسته ام
به سال های کودکی ، دوباره با تو پر کشید
و قاصدک ، نفس زنان
به دست های خیس اضطراب من خزید
و این کهشب ترین شب از حضور تو ،
به ناگهان پر از ستاره شد
و ساکت فضای مرگبار خانه ی دلم
پر از ترنم ترانه ها
همین
برای من بس است
فلورا