خاكستر يك عشق
--------------------
مثل دل بستن به يك ، رويا
مثل دل دادن به يك ، رنگين كمان
مثل باور كردن يك ، خواب
مثل درك ِ نور ِ يك ، ستاره ي خاموش
مثلِ گرمي جستن از خاكستر ِ يك عشق
مثل نوشيدن ز آبِ چشمه اي ، در يك سراب
من رها در وهم يك احساس
غوطه در اغماي يك ابهام
آه... ديگر عشق را بايد شناخت
وهم را هم بعد از اين...
از :فلورا
فرصتي از عشق
------------------------
با تو خوش بوديم و ما را ، فرصتي از عشق بود
با دلم هر لحظه از تو ، صحبتي از عشق بود
عشق را تنها علاج و التيام و مرهمش
رنج هاي بي شمار وُ ،محنتي از عشق بود
درد ما ، درمان نشد جز ، اشكِ پنهانْ ريخته
آن همه خوناب ِ ديده ، قسمتي از عشق بود
اين پريشاني وُ اين شيدايي و دلدادگي
وسعتي از عشق بود و ، علتي از عشق بود
درد بي عشقي فرويم برد در گرداب درد
اين همه بدنامي ام هم رحمتي از عشق بود
بركه آرام قلبم ناگهان آشفته شد
اين همه آشفتگي هم ، سنتي از عشق بود
با تمام رنج وُ لذت ها وُ با «خوب » و « بدش»
هر چه بود اين ، باز ما را ، نعمتي از عشق بود
اين دل بي تاب وُ اين چشم پرآب وُ انتظار
هديه اي از عشق بود وُ ، خدمتي از عشق بود
فلورا:
كودكي
------------
خاطرات كودكي ها ي طلايي
رد پاي آن زمان بي خيالي
مانده برجا روي سبز مخمل خيس چمنزار
خارج از اندوه و هجران و ملالي
عطر رخوتناك باران ، بوی خاك لاله زار
باغ هاي تازه بيدار از ، نسيم نوبهار
رقص باران شكوفه ، با ترنم هاي باد
پونه ها ي تازه رُ سته ،در دوسوي جويبار
هم چو گيسوي پريشان ، ياس ها با دلبري ،بي بند و بار
بي هراس از وحشت تنگ حصار
آن همه عطر و طراوت ، بي دريغ
ريخته بر شانه هاي مهربان لخت ديوار
گرمي مطبوع حسي ناشناس
بيقرارانتظار مبهمي در دل ، چو درد نيش خار
خار نرم نسترن هاي لطيف نوبهار
ريزش دل ، انتظار و انتظار و انتظار
:فلورا
ديدار من و تو
---------------
آبشاري از ترانه
عاشقانه ، عاشقانه
از نگاهم مي تراود
وقت ديدار من و تو
اين همه گل واژه و شعر
ناگهان از كنج روحم
در فضا پر مي گشايد
وقت ديدار من و تو
از غزل ها دسته گل ها
از دلم بر دامن تو
هر غزل با عطر و بويي
وقت ديدار من و تو
لحظه هاي با طراوت
لحظه هاي با تو بودن
لحظه اي همچون عبادت
وقت ديدار من و تو
فلورا
ساحل امن
--------------
گم گشته به دشت هاي اندوه
تن شسته به رودخانه ي رنج
از عمق هزار دره ي درد
تفتيده به آفتاب حسرت
از موج , رهيده , خسته مجروح
بر ساحل امن تو رسيدم
بر بسترِ نرم و داغ ِ شن ها
ترسيده به سوي تو دويدم
تن خسته به دست مهربانت
تكه هاي دل ، بر تو سپردم
بر زخم دلم ، ز عشق ، مرهم
بگذاشته ، تب ، ز جان بريدم
لب تشنه ز جام ِ ديدگانت
زنگار ِ غم از دلم ، سِتُردم
در سايه ي دلپذير ِ مهرت
آسودم و غم ز ياد بردم
آن لحظه كه از من ، تو بريدي
من در عجبم ، چرا ؟ نمردم
فلورا :