آلاچیق رز های صورتی

Monday, August 28, 2006

طغيان
__________________
پس از طوفان نشستن ، مويه کردن
برای بال بشکسته ، چه سودی؟
به جانم آتش دوری ميفروز
که فردا ، تل خاکستر و دودی
مرا درياب در مرداب امروز
بخوان از عشق در گوشم سرودی
به بال خسته ده اميد پرواز
به کام تلخ من شيرين وجودی
نگاه عاشقم را بی تفاوت
فرومگذار چون سيلاب رودی
که طغيان چنين رودی مبادا
تو را در کام خود در می ربودی
چرا از قلب بی تابم خبر نيست
بدان آخر ، که عشق من تو بودی
اگر امروز ما را درنيابی
به فردا سيل اشکت را چه سودی؟!
از فلورا
صبح دل انگیز
______________
صبح دل انگيز بهاراست و جهان ميل به آغاز
پنجره ي باز و نسيم و پرنده ميل به پرواز
قطره هاي آخر رگبار بهاري و هوا صاف
نور درخشان آفتاب و هفت رنگ كمان ساز
عطر بنفشه گرفته راه نفس ، يا
عطر تن توست كه پيچيده به دل باز
رقص شكوفه به اوج باد بهاريست
يا كه تن توست خراميده به صد ناز
افسوس ندانم که پرستوي بهارم به كجا رفت
آه اين چه معماست كه پيچيده به صد راز
فلورا
رفتی
_______________
اي دلم را زير پا افكنده رفتي
بي نگاهي برمن افتاده رفتي
بسته بودي با دلم پيمان ياري
عهد خود را عاقبت بشكسته رفتي
راز عشقم چون صدف در دل نهفتم
اشك ها بر گونه ام غلطانده رفتي
وعده دادي وُ ربودي طاقتم را
پشت كردي برمن دلداده رفتي
دل ميان زلف تو افتاد و گم شد
من اسير و تو چه خوش آزاده رفتي
روي زرد و حال زارم را نديدي
بي توجه بر من درمانده رفتي
من حديث درد خود را با تو گفتم
خرمن احساس من سوزانده رفتي
دامنت با خشم از دستم كشيدي
غنچه ي غم در دلم رويانده رفتي
سوز آهم ، قصه ام ، بر هر گذر گفت
خلق را در ماتمم گريانده رفتي
بي وفايي كردي و قلبم شكستي
عاشقت را بي جهت رنجانده رفتي


ارديبهشت هشتادو يك
فلورا
راه
_______________
من و اين راه دراز
راه پر شيب و فراز
پشت خم ، تاول و زخم
كوله باري از نياز

من و شب هاي دراز
سر ِ خواهش ، به نماز
من و عصيان و سكوت
زهرخند سوز و ساز

من و اين عمر دراز
دل پر سوز و گداز
من و ضربه هاي وقت
لب خاموشي و راز
... ... ...
راه طولاني و مرد
بغضي از ، تلخي ِ درد
قطره اي از اشك داغ
هجمه اي از آه سرد

همه ي آن چه كه داشت
همه ي آن چه كه كرد
نقد جان به يك ورق
باخت در قمار و نرد
فلورا تابستان 82
مرا که در میان تو احاطه ام
_____________________________________
هجوم خاطرات تو, چرا مرا رها نمي كند
چرا بهانه ات ,
ز گريه هاي من , گذر نمي كند
چرا خيال بي ترحمت , ز ذهن من ز خواب من , سفر نمي كند

كنون كه رفته اي , به نسترن لطافتت , به شاپرك ظرافتت
به باغ ها طراوتت , تو هديه كرده اي

تو رفته اي ولي , به سبزه ها جوانيت , به آب ها زلاليت
به لاله مهربانيت , تو داده اي

به گوش جويبارها, به زمزمه , ترانه خوانده اي
به شب سكوت وُ شرم خود , به ماه داده اي
به باد ها , تو عطر موي خود, سپرده اي
مرا به سر زمين بي غروب عشق, برده اي

دگر مرا رها نمي كند
هجوم حجم خاطرات سبز تو

تو اي بهار جاودانه ام
تو اي سرود عاشقانه ام
به من بگو چگونه بي تو سر كنم
مرا كه در ميان « تو» احاطه ام
مرا كه در ميان« تو» احاطه ام
فلورا
پاییز 81
اعجاز عشق ...
__________________
زيباتر از آن چيست
كه از چشم كسي
برق اعجاز محبت بجهد

شعله ي عشق بيفروزد و ,
بر قلب يخي ، آتش مرهم بنهد

دل تنها ي كسي را , لب پر خنده
به مهماني گل ها برد

زيبا تر از آن نيست
كه در شعر كسي
عطر عشقي ، به نهان
موج زند

ياد يك دوست
به آرامي يك راز , به دل
رخنه كند

ماه مهتاب شود
قلب بي تاب شود
چشم بي خواب شود

ذهن اشغال شود
ذهن اشغال شود
ذهن اشغال شود
فلورا
اواخر شهريور ۸۲

هميشه با تو
______________
هميشه با تو بوده ام , به هر كجا كه رفته ام

ز راه هاي دور , سوي تو دويده ام

اگر بر آسمان پر ستاره خيره گشته ام
من از ستاره ها , نشان زتو گرفته ام

اگر به دشت پر شقايقي گذشته ام
پي تو گشته ام

اگر ز كوچه باغ ها گذار كرده ام
من از نسيم و نسترن , خبر ز تو گرفته ام

اگر دريچه اي به باغ گل گشوده ام
ز بادها , نفس به بوي تو گرفته ام

اگر ز خستگي به گوشه اي نشسته ام
به سايه تو بوده ام

به زير پلك هاي خسته ام تو بوده اي
اگر به خواب رفته ام

تو در برابر نگاه من نشسته اي
چو چشم بر گشوده ام
چرا كه عطر تو ز باغ خواب ها شنيده ام

به ياد خاطرات تو , دلم به سينه ام دريده ام

به رقص قاصدك ميان باد ها, اميد بسته ام
و اين اميد را رها نكرده ام ,
چرا كه من ,به انتظار تو نشسته ام

چنان به بودن تو خو گرفته ام
كه از نبودنت خيال كن
كه سا لهاست مرده ام
فلورا
شهاب من

_________________
تو آمدي ز آسمان، ز كهكشان
پر از ستاره شد جهان من، به ناگهان
نگاه خيس پر ستاره ام ، كشيده شد به آسمان
شهاب من

تو آمدي ز بي كران
لبم پراز ترانه وُ اطاق كوچك دلم
پر از نسيم و از بهار
پر از ترنم پرندگان و جويبار
شد ، از آن زمان
شهاب من.

ز دامن بلند در گذار تو
چه نور بر گرفته بود آسمان تار من
ولي چه زود رفتي وُ گذشتي از كنار من
بشد خزان به ناگهان بهار من
شهاب من
كنون دوباره باز بگذر از
شب سیاه آسمان زندگاني ام
دوباره هديه كن به من
طراوت و جواني ام
شهاب آسماني ام

نشان مرا، به دامن پر از ستاره ات
بخوان براي من ترانه ات
بگير دست عاشقم , ببر به سرزمين و خانه ات

بتاب نور و مژده و نويد
بر شب سياه بي ستاره ام
ببخش شادي و اميد. . . .
بر سكوت آشيانه ام
بدان كه بي تو چشم خيس من
چو روز هاي بچگي
هميشه از دريچه ي سياه چال بردگي
به انتظار بر دميدن ستاره اي
در آسمان زندگي
هميشه مانده منتظر ، به خيرگي به خير گي
شهاب من . . . . .
شهاب من . . . . .
شهاب من . . . . .
باد
__________
باد مي كوبد
حوض مي لرزد
ماه مي شكند
پرده مي رقصد
خواب مي پرد
تو مي روي
تو مي روي وُ
پنجره مي ماند
تار از آه
وتو،
دورتر و دورتر
در مه آلوده خمِ يك پيچ تند
زود مي پيچي و
ديگر هيچ . . .
فلورا

قلب تیر خورده

قلب تير خورده
_______________
يك كتاب كوچك جيبي

كتاب « پَر » ، تمام هستي من

يك بنفشه ، با ظرافت سال ها خشكيده د
ر
آغوش تنگ فصل هاي اين كتاب ِ بسته ي من

يك ورق كاغذ ، پر از زيباترين شعر جهان
«دوستت مي دارم»
اما
زرد و پوسيده ,كه مانده
از نخستين عاشق دلخسته ي من

اسكناسي كهنه با تصوير شاه
روي آن شعر شب سعدي به خطي خوش

و قلبي كوچك اما ، تير خورده ، خون چكان

ياد آور ِ آن روزهاي رفته ي من

چند برگي بعد از آن
عكس پدر ، مادر ، كه در اوج جواني

با نگاهي گرم و نافذ ، همچو خورشيدي كه مي تابند

بر چشمان ديگر ، خسته ي من

آه ... تنها يك كتاب كوچك جيبي

کتاب «پ»ر

تمام هستي من
فلورا
تابستان 82

Friday, August 25, 2006

من وتو
________________
پشت اين پنجره هاي خاك گرفته
همه ي بچگي هاي من وتو
زير سايه سار دلپذير مجنون
همه ي خستگي هاي من و تو
توي انباري متروكه ي انتهاي باغ
خونه ي عروسك هاي من و تو
شب تابستونيِ پر از ستاره ، روي ايوون
پر خوشبختي هاي دور و دراز من و تو
رختخواب هاي خنك رو پشت بوم
جايي كه راز هامون رو به هم مي گفتيم من و تو
دامن هاي خال خالي، پر از نوار و چين و تور
گيسهاي بافته شده رو شونه هاي من و تو
زندگي ضيافت دختر شاه پريون بود برامون
به ظرافت مثل يك شاپره بوديم من و تو
آخ از اون زندگي هايي كه نكرديم
حيف از اون رويا ها، دنبالش نرفتيم من ، تو
همه ي آرزو ها رو توي ابر ها جا گذاشتيم
چه كوتاه بود روز هاي بچگي هاي من و تو
خيلي زود از هم جدا شد راهمون
قدر شون رو ندونستيم تا به امروز ، من و تو
روز هاي طلايي بچگي ها براي من يه حسرته
ميشه باز بچه بشيم ، دوباره از نو ، من و تو ؟
فلورا :
سنجاقی از ستاره
___________
از روزن سيه چال
سو سوي يك ستاره
سر مي كشد به قلبم
نوري پر از شراره
آن شب به خواب شيرين
آواز تو شنيدم
از خواب نا اميدي
بابوسه ات پريدم
در آن شب بهاري
پيچيد عطر بوسه
شب شد ، چو باغ پر گل
لبريز از ستاره
از قعر آن سيه چال
بر بال هاي عشقت
زنجير شب گشودم
تا بوسه ات ، دويدم
با مهربان نگاهت
همچون نسيمي از عشق
بر موي شب نشاندي
سنجاقي از ستاره
گفتي نترس از شب
زين پس دگر شب و روز
بر ترس تو ببارد
يك كهكشان ستاره
فلورا
خواب ها
_______________
مي توان در خواب ها
دستي شد و مهتاب را از پشت ابر آزاد كرد
دشت هاي خفته را با پر تو زيباي آن بيدار كرد
مي توان در خواب با روياي خود ديدار كرد
مي توان از شوق دل فرياد كرد
يك جهان اندوه را در لحظه اي بر باد كرد
مي توان در بركه آرام خواب
چهره ي محبوب او را ياد كرد
آن رفيق نيمه راهي را كه رفت و
رفتنش بيداد كرد
فلورا
پرواز پنهان
______________
پرواز پنهان مرا
هرگز نمي بيني عيان
من ايستاده بر زمين ،
جان بر فراز اين جهان

پرواز ِ جانم تا افق
بر اوج يك رنگين كمان
از من رها ، از من جدا
تا انتها ، تا بيكران

چون قاصدك ها ، بي صدا
رقصان به سوي كهكشان
بر دامن مواج باد
آرام ، چون ، رازي نهان

چشمت فقط بر آينه
جز خود نمي بيني در آن
روزي ولي اين قاصدك
پر مي كشد تا آسمان
فلورا
محبوب من
________________
محبوب من
اي گرم تر از پرتو خورشيد
محبوب من
اي مايه ي دلگرمي و اميد
بنگر ، ببين ، رنگين كمان باشكوهي را كه با تابيدن گرم نگاه تو
پس از شب هاي بي پايان باراني
به چشمانم ، چگونه نقش مي بندد
بنگر، ببين دست پر از تشويش نمناكم
كه با گرماي مطبوع سلام تو
چگونه از اميد ، از شوق مي لرزد
بنگر، ببين چون دانه ،
قلبم
زير انبوه سپيد برف نوميدي
چگونه با تپش هاي ضعيفي «زيستن » را پاس مي دارد
محبوب من
در نور سرخ آخرين پرتو
ببين
، بنگر مرا
تا از حضورت ، برف هاي نا اميدي
ذوب گردد باز
محبوب من
در واپسين دم ها
ببين ، بنگر مرا
تا در بهارت ، دانه ي قلبم برويد باز
بوي بهار
_________________
و من امروز شنيدم
نفس عطر گلي را كه به شب ؛
سرخ تر از صبح دل انگيز درخشانی بود

و صداي پر آزادي يك پروانه
مسخ از بوسه ي گلها
به تماشا ی بهاران مي رفت
و سماع گل قاصد که به باد
مست و رقصان
خبر از دوست ، مرا با خود داشت
و دگر باره دلم گرم شد از رايحه ي پيچك و ياس
و من انباشتم امروز
فضاي تهي سينه ي خود را
به تمامي ز بهار
رنج هاي عشق
________________
نمي دانم كه ، بذر عشق را
بار دگر در دل بكارم يا نكارم
و سختي هاي راه عشق را بر قلب خود
هموار سازم يا نسازم

ترا من دوست مي دارم
ولي از رنج هاي عشق مي ترسم

تو مي داني
من از بيخود شدن از جام چشمانت
من از رخوت پس از هر سو دويدن
در علفزاران موهايت , مشوش در ميان باد ، در طوفان
نمي ترسم

من از انبوه ابر تيره ، از باران
من ازگرداب درياهاي بي ساحل
و حتي از هجوم موج هاي سهمگين شب
نمي ترسم

من از پرواز ، در اوج بلند آسمان ِ عشق ، با مستي
من از دلدادگي ، شوريدگي ، آغاز ،
از پايان ، نمي ترسم

من از بيداري تلخي
پس از رويا ي شيرين سحر گاهان
من از پر بسته بودن در بهاران
سخت ، مي ترسم

من از شب هاي بي مهتاب
از دلشوره هاي اين دل بي تاب
از سر گشته بودن بين ترديد و يقين عشق
من تنها ، وَ من خسته ، وَ من بي خواب ،
مي ترسم
. . .
. . .
. . .
من از باريكه ي مرز ميان شك و ايمان
باز می گردم و مي گويم به تو
« آري »
و از آن شب دگر هرگز نمي ترسم
كه يادت ، در نگاهم ، جاودانه ،
جاي خوش كرده

و من با تو ، و عشق تو ، دلم ،
هر لحظه لبريز است
از ،
امنيت ِ امن ِ امين ِ عشق

Thursday, August 24, 2006

راز پنهان
_____________

نمي خواهي بخواني راز پنهانم
ز چشمانم
نمي خواهي بداني از چه گريانم
نمي بيني پر از آتش شده شعرم
نمي پرسي دليل آه سوزانم
گمانم خوب مي داني پر از دردم
ميان شعله ها ، اما چنين سردم
هنوزم باز می گويی:
که هرگز من نخواهم گفت و
راز عشق را در سينه خواهم سُفت ؟

به يادت هست؟
من و تو در غروبي تيره و غمگين
به يك لحظه همه ترديد را يك سو نهاديم و
سخن آغاز كرديم و دوباره باز
لب ها را فرو بستيم
تا
آن ديگري باشد
كه از رازش سخن گويد

نمي ديديم روزي مي رسد ديگر
براي راز دل گفتن بسي دير است
فلورا
تو كه خورشيد را در آسمان چشم خود داري
____________________

تو که در باد تنها چشم ؛ سوی آسمان داری
تو كه خورشيد را در آسمان چشم خود داري
نگاهي بر تن يخ كرده ی سردم نمي تابي
كه از تابيدن گرم نگاه تو
لبم بار دگر
خندد

نگاهي بر شب بارانی چشمم
نمي تابي
كه از تابيدن گرم نگاه تو
نگاهم در سحرگاهان ترا بيند
گل عشق ترا در اوج يك رنگين كمان
بار دگرچيند

تو كه خورشيد رادر چشم خود داري
نگاهي گرم بر دستان سرد من نمي تابي
كه از تشويش و حيراني
چنين خيسند و لرزانند

نگاهم می کنی اما نمی بينی که من
چون کوه برفی
اتشی سوزان به دل دارم
و تو خورشيد را در چشم خود داری
نگاهي بر نگاه خالي سردم نمي تابي
كه مانده خيره و خالي ، پر از ترديد
نگاهم كن كه باز آيد دوباره آن همه اميد
نگاهت را بتابان روي تنهايي بي پايان من
اي گرم تر از پرتو خورشيد


منم در انتظار آنچه مي گفتي
من و چشمان و دستان و تنم
در انتظار تابش چشمان تو هستيم
همه در انتظار آن كسي هستيم
كه
خورشيد را در آسمان چشم خود دارد
و من تنها اميد تابش خورشيد را تا انتها
در قلب خود دارم و خواهم داشت
دلم ترسان و بي سامان
به اميد نگاه گرم و سوزانت
هنوز آواز مي خواند
تو كه خورشيد را در چشم خود داري
«تو روزي باز مي تابي»
«دوباره باز مي تابي
»
فلورا
ترا ديگر مگر
_______________
ترا ديدن ، صدايت را شنيدن
ترا ديگر مگر در خواب ديدن
ترا در اشك بي تاب شبانه
چو مه در انعكاس آب ديدن
ترا آخر مگر در آه و در ياد
ترا زين پس به آه از دل كشيدن
ترا در لذت شيرين يك خواب
به بيداري خيالت پروريدن
ترا در خواب غرق بوسه كردن
سحر آهي ز حسرت بركشيدن
ترا چون قطره ي شبنم به گلبرگ
چو می از ساغر رويت چشيدن
ترا چون غنچه ، پيراهن دريدن
همه عطر تنت در جان كشيدن
ترا در شوق آغاز بهاران
مثال قطره ي باران چشيدن
ترا هر لحظه هر جا ياد كردن
به يادت لحظه ها را شاد كردن
و بي پروا چو پروانه ز آتش
جسورانه به آتش ها پريدن
چرا پرواي اشك عاشقت نيست ؟
خدا را . . . ديده ات دريا بديدن
چرا بي تابي دل باورت نيست؟
دلت در سينه ات بي تاب ديدن
: فلورا
اي هميشه ناجي من
___________________
تو كه زندگي سرودي
به كوير تشنه ، چون آب
تو به مرده جان دميدي
اي به چشم خسته يك خواب


تو نقاب يخ شكستي
به سكوت سَرد مرداب
تو كه دست من گرفتي
من سر گشته به گرداب

اي نسيم نوبهاري
بر دل پاييزي من
اي چو باران ستاره
بر شب تنهاييي من
باش تا باشم هميشه
اي هميشه ناجي من
اي هميشه ناجي من
فلورا
ماه و من
______________
نمي دانم دلم اكنون كجا
پنهان به پرواز است ؟
فرو در بال غاز برفي زيبا و يا
. . .در غربتي تنها ، بروي خاك غلطيده
نمی دانم که در آن دور ها
شايد
چو خورشيدي زمستاني
به غربت
در افق هاي غروبي سرخ
در خون مي تپد ، شايد
نمي دانم

و شايد محو ديدار « سپيدار» است با باد خزان
شايد
طپش هاي دلم ، ديوانه وار از دور مي كوبد
به ديوار سكوت شب
كه در جانم كمين كرده
و امشب پرتو مهتاب
در مهتابي خانه
پس از باران
به چشمان تر بيدار منمهمان شده
من و مهتاب مي خنديم
بر تنهايي بي انتهاي ماه و من ا
سخت است
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سخت است پنهان دل سپردن
دندان به زخم دل فشردن
با رعشه های رنج و لذت
زنگار غم از دل ستردن

سخت است ياران را نديدن
بر بالش تر ، خواب ديدن
ديدن به خوابش همچو رويا
با گريه از خوابش پريدن

سخت است دل را خواب کردن
رنجش به شعری ناب کردن
با هر تپش غوغای دل را
با قطره ، اشکی ، آب کردن

سخت است پنهان گريه کردن
آنگاه نقش خنده کردن
رويش چو باغ گل به بومی
با رنگ گل غم چاره کردن

سخت است او را ياد کردن
دل را به يادش شاد کردن
کاخی ز رويا پروريدن
در لحظه ای بر باد کردن

سخت است پنهان می چشيدن
شاید ز تنهايی رهيدن
از آتش مستی ، به ناگه
سرخی به گونه ها دويدن

سخت است پنهان دل سپردن
آتش به خاکستر سپردن
اما نمی دانی چه سخت است
عشقی نهان از دل بريدن
سخت است پنهان دل بريدن
سخت است پنهان دل بريدن
۲۸ آبان ۸۲
عاشقانه ای برای وطنم
____________

دوست دارم بگذرم از جان برايت وطن من
مي توانم سر گذارم من بپايت وطن من
هر كجا باشم بدور از خاك بي مانند تو
بغض تلخي در گلويم از برايت وطن من
دشت هايت پرز محصول و درختانت به بار
كوهسارانت بلند و پر هياهو رود هايت ، وطن من
آفتابت تند و سوزان ، سايه هايت دلپذير
جاري و پاك و درخشان چشمه هايت وطن من
سبز وپُر بارند بستان و چمن زاران تو
كشتزارانت طلايي ، با طراوت نهر هايت وطن من
عطر گلهايت بهاري خاك مُشكينت طلا
سركشيده تا فلك ها قله هايت وطن من
خاك تفتيده به توران آرميده گرم وخشك
جنگلت انبوه و رؤيايی زلال آب هايت وطن من
آتش افشان دماوندت ميان برف ، داغ
سينه سرشار از مس و فيروزه هايت وطن من
دره هايت سرد ورعب انگيز و سخت وبي عبور
از زمين تا آسمان ها سركشيده كوه هايت وطن من
ساحل مازندرانت سفره ي رنگين قوت
پرتلاطم موج و رخشان آب هايت ، وطن من
نام زيباي خليجت فارس مانَد تا ابد
دست دشمن دور باد از مرزهايت وطن من
گاهِ آبادي و صلح و گاهِ ويراني و جنگ
عشق تو در جان من ، جانم فدايت وطن من

تا کی
_____________

تاكی نشستن بر دوراهي ها ، نگفتن
تاكي هراس از رشته ي عمري دروغين را گسستن
بايد كنون آيينه ي دردو خيانت را شكستن
در تكه هاي آينه ، خود را هزاران تكه ديدن
تنها ولي ، بار هزاران « من » به دوش خود كشيدن
تا كي فقط بودن و ماندن با بهاي كشتن « من
من» را به پاي مسلخ « ترديد ها» افكنده ديدن
يك روز با ناقوس فرياد دل خويش
از خواب غفلت ها پريدن
سنگين نقاب «خوب هستم» را
به دست خود دريدن
امروزننگ زير پا افكندن «ترديد ها» را
آسوده بر وجدان خود، هموار كردن
آري خطر كردن وَگفتن ، گفتن از ناگفتني ها
يا آن همه انديشه را ، در گور سرد « داوري ها ، خاك كردن
فلورا
بهار 82 .
قصه ي ما
___________


قصه ي ما
قصه ي پوسيدن دل
مثل ماهي ، توي تُنگ ،
تُنگِ تَنگ ِ زندگي ست

قصه ي ما
قصه ي بال و پر شكستن
وقت پرواز
به كنج قفسي ست

قصه ي ناله ي خاموش عروسكي
يك چشم است
كه ته انباري
همچنان ترس ، در آن چشم به جا مانده ي ديگر
جاري ست

قصه ي ما
قصه ي كيسه ي بوكْسي ست
كه زير لگد و مشت
دلش له شده اما
همچنان بر سر جايش
باقي ست

قصه ي ما
قصه ي ماندن و مردن
قصه ي نفس كشيدن اما
به قفس ، زندان ، تُنگ

قصه ي ما
قصه ي برودت خون در رگ
مثل سرماي زمستان وُ
نگاهي خالي ست

از فلورا

Wednesday, August 23, 2006

ساحل فردا

می توانم...
از نشستن در عزاي مرگ رويا ها
از تنفس در فضاي سمي پوسيدن دل ها
از فرو ماندن به ذلت در سيه چال ريا
از اسارت ، در جهان تنگ وُ دور از خلسه ي رويا
خسته از خفتن به روي بالشي ، از گريه تر
بر غرور بارها در زير پا له گشته ام
من خسته ام
خوب مي دانم
بار ديگر مي رسد از راه آزادي
بار ديگرقلب افسرده پر از شادي
آه ديگر مي توانم مي توانم مي توانم
قايقم را مي برم تا ساحل فردا
مي گذارم پاي لرزان دل خود را
روي شن هاي نوازش بخش داغ عشق
مي گشايم بي هراس از خشم بي رحمانه ي دريا
پلك هاي خسته را بر ساحل امنيت يك عشق
خوب مي دانم ، پس از يك خوابِ سنگين ، خوابِ طولاني
خفته در اوهام شب هاي سياه و سرد طوفاني
باز هم در گوشه اي از باغ عشق
دانه ي اميد خواهم كاشت
در طلوع آفتاب زندگاني بخش فردا ها
سبز خواهد شد بهارم ، سبز، سبز
رشد خواهد كرد نهالم رشد،رشد
سبز خواهد شد جهانم سبز ،سبز
آه ديگر، مي توانم ، مي توانم ، مي توانم. .

Friday, August 18, 2006

پرواز در خيال
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعد از آن پرواز هاي ناپريده در خيال
بعد از آن ديوانگي هاي جنون آميزو كال
در ته مرداب عادت هاي ديرين ملال
با سماجت در تكاپو ، در جدال
زخمي و در هم شكسته بسته بال
اين دل ديوانه ي من عاقبت
چتر هاي كهنه ي ترديد را
ناگهان يكباره بست و با تپش فرياد زد
در ميان باد و طوفان ، زير باران مي روم- :
تا حس نبض زندگي
مي روم تا تن سپارم بر تلاطم هاي رود زندگي
مي روم يكسر ببازم هستيم را در قمار زندگي
او غزل هاي رهايي را به گوش من سرود
او به ساحل هاي ديگر ره گشود
دل شتابان
روي شن هاي نوازش بخش داغ عشق
سوي دريا ها دويد
بر تپش هاي دل انگيز عبور موج ها
او شناور مي رهيد
از نبردي بي امان با سرگذشت
دل به سوي من دوباره بر نگشت
من دگر همراه با دل ، بعد از اين
هر كجا او بگذرد خواهم گذشت
فلورا
شبی ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبي در خواب خوش ديدم
كه بر چشمان مشتاق ترم
مهمان من بودي

ترا در خواب مي ديدم
كه همراه نسيمي
از ميان كشتزاران طلايي
خسته
سويم باز مي گشتي

ترا ديدم
كه در آغوش دلتنگت
مرا
با مهرباني هاي بي پايان
به سينه مي فشردي
و ما
در بازوان تنگ يكديگر
به تلخي
اشك باريديم

به گريه گفتمت
ديگر
نمي خواهم ترا
در خواب خوش آخر
كه يك خواب خوش شيرين
به زهر تلخ بيداري
نمي ارزد
عطر تو
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
توی اين هوای بسته
دل من به خون نشسته
آخه عطر تو هنوزم
توی ياد من نشسته

مثل يک مرغ مهاجر
دل من پر زده رفته
هر کجا رد تو بوده
دل من اونجا نشسته

دلم از وقتی که رفتی
مثل يک شيشه شکسته
ولی اين احمق نادون
به خيال تو نشسته

به هوای اين که شايد
باز دوباره پر بگيری
تو ي آسمون قلبم
به اميد تو نشسته
به اميد تو نشسته
آسماني آبي
__________________
روي آن نيمكت كهنه ي باغ
چشم بر راه شني در باران
پي يك سايه و يا خش خش آواز قدم هاي پر از عاطفه ات
بر شن ها
خيره ، دنبال تو مي گشتم من
روي آن نيمكت كهنه ي باغ
من سپردم بر اشگ
همه اندوهم را
جويباري از خواب
همه را باخود برد
مست از بوي خوش نسترن تازه نفس
با طلوعي ديگر
بار ديگر متولد گشتم
با نگاهي ديگر
به جهان بر گشتم

دل من مي داند
هر طلوعي ديگر قايقي زرين است
كه مرا در سفري رويايي
نرم و آهسته به آن سوي زمان مي راند
سينه انباشته از عطر خوش پيچك و ياس
روي آن نيمكت كهنه ي باغ دل من مي خواند
آسماني آبي
صبح فرداي شبي باراني
گوشه اي از بهشت
______________
گوشه اي از بهشت در جانم
باغي از بهار در قلبم
با تو اي سراسر عشق
با تو من چه غم دارم
چون طراوت شبنم
بر برگ گل مريم
چون ترنم چشمه
در داغ دلم ،زمزم
توگل هميشه بهارم باش
عطر كوچه باغ ديارم باش
«اولين ستاره » در شب عشق
روشني بخش شام تارم باش
با تو صد غزل برلب
با تو يك جهان كوكب
با تو اي سراسر عشق
مرهم نوازشت بر تب
با تو شوق در دلم لبريز
با تو عشق بر سرم گل ريز
با تو اي سراسر عشق
با تو اي بهانه ي همه چيز
با تو اي بهارِ پنهانم
با تو در بهشت مهمانم
با تو اي سراسر عشق
با تو من چه كم درام
با تو من چه غم دارم

از : فلورا

ترا این گونه دارم دوست

ترا اين گونه دارم دوست
__________________
تو دل انگيزي چو مهتاب و
زلالي همچوآب
تو غريبي چون غروب و
مهرباني ، همچو خواب

من ترا
آرام و ممتد
چون عبور بي صداي ابر ها
در آسمان آبي يك روز زيبا
دوست مي دارم

من ترا
بي حد و بي ترديد
بي معيار و بي سنجش
عظيم و بي كرانه
همچو درياهاي آبي
دوست مي دارم

من ترا چون كهكشان
بي مرز و بي آغاز
راز آلود همچون ماه و
وحشي ،
همچو طوفان
سخت
چون كوه وُ
چو قاصد هاي زيبا در ميان باد ،
رقصان
دوست مي دارم

ترا آزاد چون باد و
رها همچون نسيم و
با سخاوت همچو باران ،
چون سرود جويباران
در بهاران
دوست مي دارم

من ترا بي پرده چون مستي
شگفت انگيز چون هستي
ترا قطعي چنان خورشيد و
رخشان چون ستاره
دوست مي دارم

آه آري ، من
ترا اين گونه دارم دوست
از فلورا

Monday, August 14, 2006

خاكستر يك عشق
--------------------

مثل دل بستن به يك ، رويا
مثل دل دادن به يك ، رنگين كمان
مثل باور كردن يك ، خواب
مثل درك ِ نور ِ يك ، ستاره ي خاموش
مثلِ گرمي جستن از خاكستر ِ يك عشق
مثل نوشيدن ز آبِ چشمه اي ، در يك سراب
من رها در وهم يك احساس
غوطه در اغماي يك ابهام
آه... ديگر عشق را بايد شناخت
وهم را هم بعد از اين...

از :فلورا
فرصتي از عشق

------------------------
با تو خوش بوديم و ما را ، فرصتي از عشق بود

با دلم هر لحظه از تو ، صحبتي از عشق بود

عشق را تنها علاج و التيام و مرهمش

رنج هاي بي شمار وُ ،محنتي از عشق بود

درد ما ، درمان نشد جز ، اشكِ پنهانْ ريخته

آن همه خوناب ِ ديده ، قسمتي از عشق بود

اين پريشاني وُ اين شيدايي و دلدادگي

وسعتي از عشق بود و ، علتي از عشق بود

درد بي عشقي فرويم برد در گرداب درد

اين همه بدنامي ام هم رحمتي از عشق بود

بركه آرام قلبم ناگهان آشفته شد

اين همه آشفتگي هم ، سنتي از عشق بود

با تمام رنج وُ لذت ها وُ با «خوب » و « بدش»

هر چه بود اين ، باز ما را ، نعمتي از عشق بود

اين دل بي تاب وُ اين چشم پرآب وُ انتظار

هديه اي از عشق بود وُ ، خدمتي از عشق بود
فلورا:

كودكي
------------
خاطرات كودكي ها ي طلايي
رد پاي آن زمان بي خيالي
مانده برجا روي سبز مخمل خيس چمنزار
خارج از اندوه و هجران و ملالي
عطر رخوتناك باران ، بوی خاك لاله زار
باغ هاي تازه بيدار از ، نسيم نوبهار
رقص باران شكوفه ، با ترنم هاي باد
پونه ها ي تازه رُ سته ،در دوسوي جويبار
هم چو گيسوي پريشان ، ياس ها با دلبري ،بي بند و بار
بي هراس از وحشت تنگ حصار
آن همه عطر و طراوت ، بي دريغ
ريخته بر شانه هاي مهربان لخت ديوار
گرمي مطبوع حسي ناشناس
بيقرارانتظار مبهمي در دل ، چو درد نيش خار
خار نرم نسترن هاي لطيف نوبهار
ريزش دل ، انتظار و انتظار و انتظار

:فلورا
ديدار من و تو
---------------
آبشاري از ترانه
عاشقانه ، عاشقانه
از نگاهم مي تراود
وقت ديدار من و تو
اين همه گل واژه و شعر
ناگهان از كنج روحم
در فضا پر مي گشايد
وقت ديدار من و تو
از غزل ها دسته گل ها
از دلم بر دامن تو
هر غزل با عطر و بويي
وقت ديدار من و تو
لحظه هاي با طراوت
لحظه هاي با تو بودن
لحظه اي همچون عبادت
وقت ديدار من و تو
فلورا
ساحل امن
--------------
گم گشته به دشت هاي اندوه
تن شسته به رودخانه ي رنج
از عمق هزار دره ي درد
تفتيده به آفتاب حسرت
از موج , رهيده , خسته مجروح
بر ساحل امن تو رسيدم
بر بسترِ نرم و داغ ِ شن ها
ترسيده به سوي تو دويدم
تن خسته به دست مهربانت
تكه هاي دل ، بر تو سپردم
بر زخم دلم ، ز عشق ، مرهم
بگذاشته ، تب ، ز جان بريدم
لب تشنه ز جام ِ ديدگانت
زنگار ِ غم از دلم ، سِتُردم
در سايه ي دلپذير ِ مهرت
آسودم و غم ز ياد بردم
آن لحظه كه از من ، تو بريدي
من در عجبم ، چرا ؟ نمردم
فلورا :

Thursday, August 10, 2006

پس از باران

پس از باران
-------------------------
من از پرچين عادت ها
به يك لحظه ترا ديدم
حضورم ماند ، اما دل
چوانبوهِ اقاقي هاي لبريز از سرِ پرچين
به پايت ريخت
و من با چشم خود ديدم
دلم زير قدم هاي تو ،
له شد ، خاك شد تنها غبارش ماند
در آن ارديبهشت سبز باراني
دلم لبريز از عطر اقاقي ها
ترا ديدم
ترا ديدم وَ دادم دل وَ غافل ،آه
تو ، رنگين كمان بودي ، پس از باران
به يك لحظه ، درنگي كردي وُرفتي
تو رفتي وُ
شكوهت همچو يك رنگين كمانِ جاودان
در قلب من جا ماند
اگر بردي اگر دادم ، دلم را بر سراب تو
نه دل را تو
تمام حرمت نفس مرا بردي
اگر رفتي اگر ماندم ، نشسته بر سر راه خيال تو
نشستم تا ، به روزي ، بازبستانم دل خود را
۱۴/۲/۸۲

چه بهانه

چه بهانه
------------------
پشت اندوه سياه دل من
چه اميدي به طلوع يك ستاره
در فضاي سينه ي غمگين من
چه اميدي به ترنم ترانه
در كوير چشم بي باران من
چه اميدي به شكفتن جوانه
بر ملال ساحل احساس من
چه نسيم زندگي بخش كرانه
دل زخمي ، دل گريان ، بتپد
به چه شوقي ، به چه عشقي ، چه بهانه
فلورا اردیبهست 82

وقتی غرورم زخم بر می داشت

وقتي غرورم
------------------
وقتي غرورم زخم بر مي داشت
وقتي دلم صد ها ترك مي خورد
اي دوست ، اي تنها پناه من
تنها ترا من آرزو كردم ، ترا ، تنها
وقتي بناي اعتماد من فرو مي ريخت
وقتي اميد از خانه ي قلبم سفر مي كرد
اي دوست ، اي تنها گواه من
تنها ترا مي خواستم ، تنها
دور از صداي آشناي تو
دور از نگاه مهربان تو
در غربت فرياد هاي ساكت قلبم
تنها ترا هر لحظه مي جستم ، ترا تنها
گرمي نمي بينم دگر، در دستهاي تو
ياري نمي يابم دگر، در چشم هاي تو
دستت چنان سرد است
چشمت چنان خاليست
پيداست مدت هاست
ما را نمي بيني
فلورا پیرمانی فروردین 82
هميشه خواب مي ديدم
-----------------------------------------------
هميشه خواب مي بينم كه روزي باز خواهي گشت
و من لبريز از اميد، در مهتابي خانه نگاهم منتظر بر راه . . . .
تو روزي باز خواهي گشت ?
چه بيهوده تمام روز ها در انتظار ديدنت ، سر شد
به حسرت چشم من حتي ميان خواب هم ، تر شد
بهارم بي تو در اندوه ، آخر شد
دلم خالي ز اميد و ز باور شد
چرا در خواب مي بينم كه روزي باز خواهي گشت ?
تمام طول تابستان ميان دشت هاي پر زگل گشتم
به دنبال تو مي گشتم
به ياد عطر گيسويت ، ز بوي لاله ها ، سر مست مي گشتم
و هنگام غروب با شكوه دشت با افسوس و با اندوه ، باز مي گشتم
دگر در خواب ميديدم كه روزي باز خواهي گشت
كنون پاييز در راه است
به طوفان ها وجودم ، چون پرِ كاه است
من و انبوه رؤياهاي شيرين اميد باز گشت تو
. . . . . هميشه چشم من ، خيره به اين راه است
نميدانم چرا در خواب مي بينم كه روزي باز خواهي گشت ?
نشد هرگز فراموشم نگاه آخرين تو
در آن ارديبهشت سبز باراني
به روي سنگ فرش خيس مهتابي
من و تو ايستاده روبروي هم نگاهم كردي و گفتي
كه روزي باز خواهي گشت
سپس رفتي
از آن هنگام تا اكنون ، « تو را من چشم در راهم »
نسيم سرد پاييزي به هر سو مي برد آهم
به شب ها خيره در ماهم
حضور گرم و سوزان ِ تو را در اوج سرماي زمستان ، در كنارم باز مي خواهم
هنوزم من در اين سوداهميشه خواب مي بينم
كه روزي باز خواهي گشت
تو روزي باز خواهي گشت